منتخبی از اشعار احمد شاملو

 

برگزیده‌ای از اشعار از مجموعه باغ آینه

 

منبع: http://www.iranactor.com/BELLES/shamloo/defult.htm

 

از نفرتی لبریز

از مجموعه باغ آینه

 

 

ما نوشتیم و گریستیم

ما خنده‌كنان به رقص برخاستیم

ما نعره‌زنان از سر جان گذشتیم ...

 

كسی را پروای ما نبود.

در دوردست مردی را به دار آویختند:

كسی به تماشا سر برنداشت

 

ما نشستیم و گریستیم

ما با فریادی

از قالب خود برآمدیم .

****


 

فریاد و دیگرهیچ

از مجموعه باغ آینه

 

 

فریادی و دیگر هیچ.

چرا كه امید آنچنان توانا نیست

كه پا سر یاس بتواند نهاد.

***

بر بستر سبزه‌ها خفته‌ایم

با یقین سنگ

بر بستر سبزه‌ها با عشق پیوند نهاده‌ایم

و با امیدی بی‌شكست

از بستر سبزه‌ها

با عشقی به یقین سنگ برخاسته‌ایم

***

اما یاس آنچنان تواناست

كه بسترها و سنگ‌ها زمزمه‌ئی بیش نیست!

فریادی

و دیگر

هیچ !

*****

 


شبانه

از مجموعه باغ آینه

به محمود كیانوش

**********

شب، تار

شب، بیدار

شب، سرشار است.

زیباتر شبی برای مردن.

 

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.

***

شب، سراسر شب، یك سر

ازحماسه دریای بهانه جو

بی‌خواب مانده است.

 

دریای خالی

دریای بی نوا ...

***

جنگل سالخورده به سنگینی نفسی كشید و جنبشی كرد

و مرغی كه از كرانه ماسه پوشیده پر كشیده بود

غریو كشان به تالاب تیره‌گون در نشست.

تالاب تاریك

سبك از خواب بر آمد

و با لالای بی سكون دریای بیهوده

باز

به خوابی بی رؤیا فرو شد...

***

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

و زخم تر را

با لعاب سبز خزه

فرو می‌پوشد.

 

حماسه دریا

از وحشت سكون و سكوت است.

***

شب تار است

شب بیمارست

از غریو دریای وحشت زده بیدار است

شب از سایه‌ها و غریو دریا سرشار است،

 زیباتر شبی برای دوست داشتن.

 

با چشمان تو

 مرا

به الماس ستاره‌های نیازی نیست،

با آسمان

بگو.

*****


 

باران

از مجموعه باغ آینه

 

 

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر،

كه به آسمان بارانی می‌اندیشید

 

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر باران،

كه پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

 

و آنگاه بانوی پر غرور باران را

در آستانه نیلوفرها،

كه از سفر دشوار آسمان باز می‌آمد.

*****

لوح گور

از مجموعه باغ آینه

 

 

نه در رفتن حركت بود

نه درماندن سكونی.

 

شاخه‌ها را از ریشه جدایی نبود

و باد سخن چین

با برگ‌ها رازی چنان نگفت

كه بشاید.

 

دوشیزه عشق من

مادری بیگانه است

و ستاره پرشتاب

در گذرگاهی مایوس

بر مداری جاودانه می‌گردد.

*****


 

از شهر سرد

از مجموعه باغ آینه

 

 

 

 

صحرا آماده روشن بود

و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می‌كشید

 

من خود، گرده‌های دشت را بر ارابه‌ئی توفانی در نور دیدم:

این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - كه از روشنائی صحرا

جلوه گرفت]

و در آن هنگام كه خورشید، عبوس و شكسته دل از دشت می گذشت،

آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین كرد.

 

بادی خشمناك، دو لنگه در را بر هم كوفت

و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.

چراغ، از نفس بویناك باد فرو مرد

و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افكند.

 

ما دیگر به جانب شهر تاریك بازنمی‌گردیم

و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می‌كنم.

***

سپیده‌دمان را دیدم كه بر گرده اسبی سركش، بر دروازه افق به انتظار

ایستاده بود]

و آنگاه، سپیده‌دمان را دیدم كه، نالان و نفس گرفته، از مردمی كه

دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،]

دیاری نا آشنا را راه می پرسید.]

و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست

و سرزمین آنان را، به پستی و تاریكی جاودانه دشنام گفت.

 

پدران از گورستان باز گشتند

و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.

كبوتری از برج كهنه به آسمان ناپیدا پر كشید

و مردی، جنازه كودكی مرده زاد را بر درگاه تاریك نهاد.

 

ما دیگر به جانب شهر سرد بازنمی‌گردیم

و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می‌كنم.

***

خنده‌ها، چون قصیل خشكیده، خش خش مرگ‌آور دارند.

سربازان مست در كوچه‌های بن‌بست عربده می‌كشند

و قحبه‌ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می‌خواند.

 

علف‌های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست

و باران‌های زهر به كاریزهای ویران خواهد ریخت

مرا لحظه‌ئی تنها مگذار،

مرا از زره نوازشت روئین‌تن كن:

من به ظلمت گردن نمی نهم

همه جهان را در پیراهن كوچك روشنت خلاصه كرده‌ام و دیگر

به جانب آنان بازنمی‌گردم.]

*****

 


 

باغ آینه

از مجموعه باغ آینه

 

 

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:

من به جنگ سیاهی می‌روم.

 

گهواره‌های خستگی

از كشاكش رفت و آمدها

باز ایستاده‌اند،

و خورشیدی از اعماق

كهكشان‌های خاكستر شده را

روشن می‌كند.

***

فریادهای عاصی آذرخش -

هنگامی كه تگرگ

در بطن بی قرار ابر

نطفه می‌بندد.

و درد خاموش‌وار تاك -

هنگامی كه غوره خرد

در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می‌زند.

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا كه من، در وحشت‌انگیزترین شبها، آفتاب را به دعائی

نومیدوار طلب می‌كرده‌ام.

***

تو از خورشید‌ها آمده‌ای، از سپیدهدمها آمده‌ای

تو از آینه‌ها و ابریشم‌ها آمده‌ای.

***

در خلئی كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب كرده بودم.

جریانی جدی

در فاصله دو مرگ

در تهی میان دو تنهائی -

[نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

***

شادی تو بی‌رحم است و بزرگوار،

نفست در دست‌های خالی من ترانه و سبزی است

 

من برمی‌خیزم!

 

چراغی در دست

چراغی در دلم.

زنگار روحم را صیقل می‌زنم

آینه ئی برابر آینه‌ات می‌گذارم

تا از تو

ابدیتی بسازم.

*****

 


 

بر سنگفرش

از مجموعه باغ آینه

 

 

یاران ناشناخته‌ام

چون اختران سوخته

چندان به خاك تیره فرو ریختند سرد

كه گفتی

دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.

***

آنگاه، من، كه بودم

جغد سكوت لانه تاریك درد خویش،

چنگ زهم گسیخته زه را

یك سو نهادم

فانوس برگرفته به معبر در آمدم

گشتم میان كوچه مردم

این بانگ بالبم شررافشان:

 

((- آهای !

از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر كنید!

خون را به سنگفرش ببینید! ...

این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش 

كاینگونه می تپد دل خورشید

در قطره‌های آن ...))

***

 بادی شتابناك گذر كرد

بر خفتگان خاك،

افكند آشیانه متروك زاغ را

از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

 

((- خورشید زنده است!

در این شب سیا [كه سیاهی روسیا

تا قندرون كینه بخاید

از پای تا به سر همه جانش شده دهن،]

آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را

من

روشن تر،

 پر خشم تر،

پر ضربه تر شنیده‌ام از پیش...

 

از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر كنید!

 

از پشت شیشه‌ها

به خیابان نظر كنید!

 

از پشت شیشه‌ها به خیابان

نظر كنید! ... ))

 

از پشت شیشه ها ...

***

نو برگ‌های خورشید

بر پیچك كنار در باغ كهنه رست.

فانوس‌های شوخ ستاره

آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...

***

من بازگشتم از راه،

جانم همه امید

قلبم همه تپش.

 

چنگ ز هم گسیخته زه را

ره بستم

پای دریچه،

 بنشستم

و ز نغمه‌ئی

كه خوانده‌ای پر شور

جام لبان سرد شهیدان كوچه را

با نوشخند فتح

 شكستم:

 

((- آهای!

این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش

كاینگونه می‌تپد دل خورشید

در قطره‌های آن ...

 

از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر كنید

 

خون را به سنگفرش ببینید !

 

خون را به سنگفرش

بینید!

 

خون را

به سنگفرش ...)) .

*****


 

كیفر

از مجموعه باغ آینه

 

 

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر

حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

از این زنجیریان، یك تن، زنش را در تب تاریك بهتانی به ضرب

 دشنه‌ئی كشته است.

از این مردان، یكی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

 را، بر سر برزن، به خون نان‌فروش

 سخت دندان گرد آغشته است.

از اینان، چند كس، در خلوت یك روز باران ریز، بر راه ربا خواری

 نشسته‌اند

كسانی، در سكوت كوچه، از دیوار كوتاهی به روی بام جسته‌اند

كسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را

شكسته‌اند.

 

من اما هیچ كس را در شبی تاریك و توفانی نكشته‌ام

من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته‌ام

من اما نیمه‌های شب ز بامی بر سر بامی نجسته‌ام.

***

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر

حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

در این زنجیریان هستند مردانی كه مردار زنان را دوست می‌دارند.

در این زنجیریان هستند مردنی كه در رویایشان هر شب زنی در

وحشت مرگ از جگر بر می كشد فریاد.

 

من اما در زنان چیزی نمی‌یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل كهسار رویاهای خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور

این علف های بیابانی كه میرویند و می پوسند

و می‌خشكند و می‌ریزند، با چیز ندارم گوش.

مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می‌گذشتم از تراز خاك سرد پست ...

 

جرم این است!

جرم این است!

*****

ماهی

از مجموعه باغ آینه

 

 

من فكر می‌كنم

هرگز نبوده  قلب من

این گونه

گرم و سرخ:

 

احساس می‌كنم

در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می‌كنم

در هر كنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می‌روید از زمین.

***

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در بركه‌های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافیم، اینك! به سحر عشق؛

از بركه‌های آینه راهی به من بجو!

***

من فكر می‌كنم

هرگز نبوده

دست من

این سان بزرگ و شاد:

احساس می‌كنم

در چشم من

به آبشر اشك سرخگون

خورشید بی غروب سرودی كشد نفس؛

 

احساس می‌كنم

در هر رگم

به تپش قلب من

كنون

بیدار باش قافله‌ئی می‌زند جرس.

***

آمد شبی برهنه‌ام از در

چو روح آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ برکشیدم از آستان یاس:

((- آه ای یقین یافته، بازت نمی‌نهم!))

*****


 

طرح

از مجموعه باغ آینه

 

برای پروین دولت آبادی

******

شب با گلوی خونین

خوانده ‌ست

دیرگاه.

 

دریا نشسته سرد.

یك شاخه

در سیاهی جنگل

به سوی نور

فریاد می‌كشد.

*****

اصرار

از مجموعه باغ آینه

 

خسته

شكسته و

دلبسته

من هستم

من هستم

من هستم

***

از این فریاد

تا آن فریاد

سكوتی نشسته است.

 

لب‌بسته

در دره‌های سكوت

سرگردانم.

 

من می‌دانم

من می‌دانم

من می‌دانم

***

جنبش شاخه‌ئی از جنگلی خبر می‌دهد

و رقص لرزان شمعی ناتوان

از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.

 

در خاموشی نشسته‌ام

خسته‌ام

درهم شكسته‌ام

من دلبسته‌ام.

*****

 


دو شبح

از مجموعه باغ آینه

 

 

ریشه در خاك

ریشه در آب

ریشه در فریاد

***

شب از ارواح سكوت سرشار است.

و دست هائی كه ارواح را می‌رانند

و دست‌هائی كه ارواح را به دور، به دور دست، می‌تارانند.

***

- دو شبح در ظلمات

تا مرزهای خستگی رقصیده‌اند.

 

- ما رقصیده‌ایم.

ما تا مرزهای خستگی رقصیده‌ایم.

 

- دو شبح در ظلمات

در رقصی جادوئی، خستگی‌ها را باز نموده‌اند.

 

- ما رقصیده‌ایم

ما خستگی‌ها را باز نموده‌ایم.

***

شب از ارواح سكوت سرشار است

ریشه از فریاد

و

رقص‌ها از خستگی.

****


 

ارابه‌ها

از مجموعه باغ آینه

 

 

ارابه‌هائی از آن سوی جهان آمده‌اند

بی غوغای آهن‌ها

كه گوش‌های زمان ما را انباشته است.

 

ارابه‌هائی از آن سوی زمان آمده‌اند.

***

گرسنگان از جای برنخاستند

چرا كه از بار ارابه‌ها عطر نان گرم برنمی‌خاست

 

برهنگان از جای برنخاستند

چرا كه از بار ارابه‌ها خش خش جامه‌هائی برنمی‌خاست

 

زندانیان از جای برنخاستند

چرا كه محموله ارابه‌ها نه دار بود نه آزادی

 

مردگان از جای برنخاستند

چرا كه امید نمی‌رفت تا فرشتگانی رانندگان ارابه‌ها باشند.

***

ارابه‌هائی از آن سوی زمان آمده‌اند

بی غوغای آهن‌ها

كه گوش‌های زمان ما را انباشته است.

 

ارابه‌هائی از آن سوی زمان آمده‌اند

بی كه امیدی با خود آورده باشند.

*****