هادی خرسندی

 

 

قولنجنامه فیروزآبادی به حضور صاحب‌زمان

 

خدمت ولی عصر و حجت زمان، حضرت بقیه‌الله، قائم منتظر، خلف صالح، امام وقت، صاحب‌الامر، محمدبن‌الحسن‌ابوالقاسم صاحب‌الزمان، قائم‌ و غایب و مهدی‌موعود، ولی‌عصر نرسیده به بلوار کشاورز و اسامی دیگر که از اینترنت کپی کردم و برای بستن دهان مخالفان اینجا آوردم.

 

آقام. در رنجنامه‌ی قبلی، من برای اختصار مهدی جان نوشتم و هرکس رسید به من یک سرکوفتی زد و از روی رنجنامه من چه تقلیدها کردند و طنزها نوشتند و دست‌ها انداختند که چرا نام مبارک آن حضرت را "آقا" نوشتم و "مهدی‌جان" گفتم که الذین الحسود والذین النیاسود.

 

پس این قولنجنامه را در دنبال آن رنجنامه مینویسم که از نیش کنایه مردم قولنج کردم و افتادم و اگر جرثقیل یازهرا نبود هنوز پخش زمین میهن اسلامی بودم.

 

باری آمیتی عزیز. خودمونیم. دوست ندارم آقا مهدی خطابت کنم و رسمی برخورد کنم که صمیمیت ما از بین برود. رسانه‌های بیگانه هرچه می‌خواهند بگویند، به جان عزیز خودت، به آن امام رضائی که قسمش دادم، که ضریحش را دودستی گرفتم و تکان دادم و انگار یک قدری لق شد، به آن شاه‌چراغی که قفلش را شکستم، هر روز دارم خودم را سرزنش می‌کنم که چرا ارتشی شدم؟ چرا لباس نظامی پوشیده‌ام؟ خوب البته لباس‌شخصی این سایز گیر نمی‌آمد. اما بهرحال من که دل تیراندازی و جگر ِ کشتن و عرضه‌ی گوش تا گوش سر بریدن و پاره کردن شکم و چنگ انداختن و درآوردن دل و قلوه‌ی قربانی را ندارم، چرا آمدم به این حرفه؟ چرا به جای نظامی‌گری مثلاً نرفتم دندانپزشک بشوم؟

 

نه نه. آن را هم نمی‌توانم. من نمی‌توانم دندان کسی را بکشم. اگر او بگوید "آخ"، من چه خواهم کرد؟ نه. من باید شغلی می‌گرفتم که یک قطره خون هم توی آن نباشد. باور کن کتاب‌فروشی هم نمی‌توانم بکنم. فکرش را بکن ناگهان یک مشتری کتابخوان وارد شود و بگوید "سه قطره خون" صادق هدایت را دارید؟ من همانجا پس میفتم. تازه یک مشکل دیگری هم با دندانپزشکی دارم. من آنجا بایستم و یکنفر دهانش را باز کند؟ نعوذبالله!

 

نه آمیتی عزیز. من اگر دلاک حمام هم می‌شدم، و مشتری‌هایم زیر کیسه کشیدن یا موقع مشت و مال، قالب تهی می‌کردند، نمی‌توانستم زیاد تحمل کنم. با اینکه خون هم نمی‌امد. ولی حمام می‌شد مرده‌شورخانه. اهل کار اداری و پشت‌میزنشینی هم نیستم. میزش هم گیر نمی‌آید البته. برای دلاکی اقلاً می‌شد چهارتا لنگ را به هم دوخت.

 

اینها را می‌گویم برای اینکه بدانی چقدر از شغل خودم ناراضی هستم. چند بار از رهبر معظم خواسته‌ام یک شغل دور از خون و خونریزی به من بدهند. خدمتشان عرض کرده‌ام که از کشت و کشتار بیزارم اما انگار باور مبارکشان نمی‌شود.

 

آمیتی عزیز. دیروز صبح که کله‌پزی سر خیابانمان را خورده بودم و عازم پادگان بودم فکر می‌کردم که چرا بعضی افراد مثل من اینقدر حساس هستند. به محض اینکه خبر ناگواری می‌شنوم بلافاصله اشتهایم بند می‌آید. چند روز پیش که یک منقل کباب کوبیده را گذاشته بودم لای نصف نانوائی، وقتی باجناقم تلفنی خبر داد که عموی بزرگ خانمش (که عموی خانم بنده هم می‌شود) سکته کرده، گوجه‌ها را نتوانستم تا آخر بخورم.

 

میتی جان. عمر کوتاه و وقت تنگ است. اگر بین صبحانه و ناهار فرصتی باشد، اگر بین ناهار و شام، دقیقه‌ای باشد، در این تنگی مجال و در روزگاری که باقی اوقات بازیافتی عمر را باید به پس دادن بلعات و لقمات گذراند، و من تمام ساعات عمر روزانه را به غذا و خلا، می‌گذرانم، آیا فرصتی برای اندیشیدن و تفکر باقی می‌ماند؟

 

میتی جان. هفته‌ی پیش خواب دیدم من و رهبر یک جفت چکمه‌ی شریکی داریم، یک لنگه‌اش به پای من، یک لنگه‌اش به پای ایشان. بعد ایشان هردو لنگه را بلند کردند کوبیدند توی سر من. آنوقت آقا مجتبی را صدا زدند آمد چکمه‌ها را دادند پوشید و رفت. صبحش خدمت رهبر معظم شرفیاب شدم با شرمندگی و احتیاط – حسب الوظیفه که باید فرمانده کل قوا را در جریان خواب و بیداری خود بگذارم – با رعایت سلسله مراتب - خواب چکمه را اول برای سردار مجتبی بعد برای رهبر معظم تعریف کردم. ظاهراً مقام رهبری از خواب من خوششان آمده بود. تبسمی به رضایت فرموده و فقط فرمودند "چکمه نبوده. پوتین بوده"!

 

میتی جان. ملت ما اهل اغراق است. تا به حال آیا پاهای هزارپا را شمرده‌اید؟ لابد در چاهی که تشریف دارید، گاهی هزارپائی یافت می‌شود. من شمرده‌ام. یعنی داده‌ام سربازانم شمرده اند. هفده هجده تا پا در یک طرف دارد، در آن طرف هم در همین حدود، بیست، بیست و یک‌کی. اما ملت ایران به این می‌گوید عقرب. ببخشید هزارپا! کشته‌ها را هم همینطور می‌شمرد. اغراق می‌کند. چرا راه دور برویم. پریشب در سیراب‌شیردون‌فروشی بودیم. شکنبه زیاد نداشت. سه چهارتا داشت که دل و روده‌اش را درآورده بود، به درد بخور نبود. شکنبه را باید با محتویاتش یکجا خورد، مثل دلمه! مجبور شدیم یک دوجین هزارلا سفارش بدهیم. خوب. من لاهایش را شمردم. هزارلا نبود. اما ملت ایران اهل اغراق است. کشته‌ها را هم همینطور میشمارد.

 

آقای من. دیشب خوابت را دیدم. وقتی در خواب هستم تنها وقتی است که نه مشغول خوردن هستم نه در حال پس دادن. هردوش وقت می‌برد. عمر می‌برد. خواب دیدم برای رسیدن به حضورت و آمدن به خدمتت در آسمان پرواز می‌کنم اما نمی‌دانستم چرا بین زمین و هوا گیر کرده بودم و بال بال می‌زدم. سرم پائین پاهایم بالا. صبح دادم تعبیر کردند معلوم شد بین زمین و هوا نبوده بلکه به سویت که می‌آمده‌ام، وسط‌های راه شکمم به دیواره چاه گیر کرده بوده و نه راه پس نه راه پیش. قبلش باید خالی می‌کردم.

 

آقام. مهدی جان. خطبه‌ی رفسنجانی را شنیدی؟ می‌دانی که بستگان او هم در تظاهرات بودند؟ عیالش هم گفته مردم بریزند به خیابان؟ پریشب بیت رفسنجانی را در خواب دیدم. یک مصراعش اینطرف، یک مصراعش آنطرف. بیت نبود لامصب بحرطویل بود. می‌خواستم عکس‌العمل نشان بدهم که خودت دستم را گرفتی. گفتی جان بشار اسد کوتاه بیا. چقدر من این بشار اسد را دوست دارم ولی قدش از مجتبای ما خیلی بلندتر است. یامهدی، کاری بکن!

 

آمیتی جان. من دیگر باید بروم. این وسط فرصتی پیش آمد برا ی عرض ادب چند خطی نوشتم. از چاه بیرون آمدی به مام سر بزن. راستی خدا رفتگان همه را بیامرزد دو شب پیش آقای کروبی آمد به خوابم! گفت چطوری چارگوش؟ (منظورش اندام مربعی من است وگرنه دوتا گوش بیشتر ندارم.) من هم گفتم ننجونت چطوره؟ (آخر او ننجونش را هم در مناظرات تلویزیونی وارد کرد. نمی‌دانم چند سالش باید باشد.) گفت با نهضت سبز چکار می‌کنی؟ گفتم به قول ننجونم: "حالا که رسید به سبزه – هرچی بکشیم می‌ارزه"!

 

مهدی جان. آقام. این قولنجنامه را مثل رنجنامه با اینترنت می‌دهم. چکنم. من مثل رهبر معظم نمازجمعه ندارم که از آن طریق مصدع شوم. راستی چه خطبه‌ای خواند رهبر معظم! خصوصاً بغض آخرش. رفسنجانی هم یک جای خطبه‌اش بغض کرد. رسم خطبه است گمانم. مهدی جان. من هم مثل مقام معظم رهبری جسم ناقصی دارم، اما می‌دانم باور نمی‌کنی. برای همین نمی‌خواستم بگویم. الآن هم فقط به خاطر بغضش گفتم!

 

برایت آرزوی موفقیت در ظهور دارم. اگر زمان دقیقش را بدانم خودم میآیم لب چاه. فعلاً.

قربانت مموش جان تا بعد - نوکرت: چارگوش تو. فی فی