مینا اسدی

http://nadersani.net/Farsi-Literature/mina_assadi_avalin_nafar-filer/image002.jpg

شعری برای تنهایی مردم جهان

 

ب

مثل بمب

مثل برنج

مثل باروت

 

رویای دریا داشت ماهی

رویای دریا داشتم من

كابوس مرداب را تاب آورد

كابوس مرداب را تاب آوردم

به خرده نانی قناعت كرد

قناعت كردم

تو بودی كه تاب نیاوردی.

در خواب بودم

كابوس بود خواب‌هایم

در خواب به من تازیانه زدی

تو آغاز كردی

با بمب و

برنج

و باروت

گرسنه بودم من

گرسنه بودم من

پابرهنه

سرگردان

در كوچه‌ها می‌گشتم

می‌گشتم

ویران بودم من

ویران

از ویرانی كودكانم

از ویرانی زنانم

 

مردانم را پیش از آن برده بودی

بازگشتنی در كار نبود

نه حتا

پیراهنی برای بوییدن

چرا صلح نمی‌خواستم

می‌خواستم

ستیزه‌جو نبودم من

صلح می‌خواستم

و گوشه ای از خاك جهان را

- كوچك 

برای آن كه بیاسایم

و چهره‌ها را مرور كنم

تار و درهم بود تصاویر

- تصویرها پیش از این سوخته بود

سوزانده بودی‌شان تو 

به كابوس رضایت داده بودم

به اندك

به اندك

به ذره

به قطره

تا فقط باشم

نگذاشتی

...

خواب بودم

و به یاد می‌آوردم

آن دشت گسترده‌ی خاموش را

به یادش می‌آوردم

دست‌هایش را

چشم‌هایش را

نگاهش را

كودكی‌ها

و نوجوانی‌هایش را

مشق‌ها و كتاب‌هایش را

پایان نامه‌اش

تكه تكه شدن

بر روی مین‌های كاشته‌ی تو بود

 

تو مین كاشتی

كه مرا درو كنی

كردی.

بی دست

بی پا

زخمی و دل شكسته بودم،

اما

نگفتم.

نه گفتم

"آری"

و نه گفتم

"نه"

هیچ نگفتم

خوش نبودم اما

ساده بودم من

راضی بودم به بودن

به یك "دم"

به یك "بازدم"

سینه پر می‌كردم

از بوی گه

و

باروت

چكمه‌ها

چكمه‌ها

چكمه‌ها

قهقهه‌ی سربازان

و باغ‌های ویران.

راضی بودم

به بودن

تو رضایت ندادی

صدا سر ندادم

 

حنجره‌ام با خود گفت:

"ساكت ... هیس"

بسته شد.

دست‌هایم به خود گفتند:

"ساكت ... هیس"

ساكن ماندند.

پاهایم به خود گفتند:

"ساكت... هیس"

ایستادند.

تو اما

نماندی

نایستادی

زدی

زدی

زدی

به تنهایی‌ام شلیك كردی

به سكوتم شلیك كردی.

من

نه جنگ می‌خواستم

و نه غرش توپ و تانك‌های ترا

می‌خواستم

در زمین كوچكم

رشد جوانه هایم را

نظاره كنم

تو نگذاشتی.

...

مردی كه می‌گذشت

می‌توانست

آری

می‌توانست

همان نجات‌دهنده‌ی در راه باشد

جوشش چشمه‌ی زلال بود خنده‌هایش

- نه ناجی همه ی زمین

نجات‌دهنده‌ی تنهایی‌ام 

پستان‌هایم را كشتم اما

كه نخواهند

پستان‌هایش را كشت

كه نخواهند

لب‌هایم را كشتم

كه نبینند

وسوسه‌ی آن چشم‌ها و لب‌ها را

خوابشان كردم

با لای لای ترس

خوابشان كردم

می‌خواستم

می‌خواست

می‌توانست

رویایی بسازد

از كابوس‌هایم

تا حضور مرگ را آسان كند

كه دهانم دیگر

از بیم و هراس

گس نباشد

نتوانستم

نتوانست.

...

در میدان نبود

نشسته بود

با گیلاس شرابی در دستش

و درخت لاغری

در تیررس نگاهش.

در میدان نبود

نه جاسوس

نه قهرمان

با بمب

و برنج

وباروت

بر سرش فرود آمدی

به نیمكتی در خیابان

راضی بود

دست‌ها در زیر سر

چشم‌ها بر آسمان

ستاره می‌شمرد

در انتظار معجزه‌ی خواب

نگذاشتی

به كم رضایت داشت

و تو

نگذاشتی

ساكت بود

در كوچه

در خیابان

در میدان

صدا نداشت

ساكت بود

زبان داشت

اما در كام

شمشیری‌ش نبود

حتا در نیام

تو از زبان در كام هم ترسیدی

می‌رفت

نمی‌گفت

زمزمه نمی‌كرد

سوت هم نمی‌زد

سر به زیر

بی رویا

بی كابوس

از مجسمه‌ی تو بی‌جان‌تر

نگذاشتی اما

نگذاشتی

تو نگذاشتی

زدی

زدی

زدی.

...

می‌ترسید

از چراغ‌ها

كه دیگر روشن نبودند

از سایه‌ها كه می‌گریختند

از دیوارها

كه فرو می‌ریختند

می‌ترسید

حتا

از شانه‌های من

كه پذیرای گریه‌هایش بود.

صلح می‌خواستم من

می‌خواستم نمیرم

می‌خواستم باشم

در همین جهان

در همین جهانی كه تو

گورستانی سوت و كُورش كردی.

می‌خواستم نفس بكشم

و باشم

می‌خواست نفس بكشد

و باشد

می‌خواستم روی زمین باشم

و تماشا كنم

شوق ماندن داشتم من

حتا

در مرداب

و كویر

و تو

نگذاشتی

...

رویای دریا داشت ماهی

رویای دریا داشتم من

كابوس مرداب را تاب آورد

كابوس مرداب را تاب آوردم

تو بودی

كه تاب نیاوردی

با كسان دیگرت سر جنگ بود

مرا قربانی كردی

به كم رضایت دادم

به كم رضایت داد

و تو راضی نشدی.

كسی رانكشته بودم

كسی را نكشته بودم

سهل است

كه همسایه‌ای را

به زخم زبان – حتا 

نیازرده بودم.

كودكانم

با چشم‌های بی نور

در دالان‌های تاریك

فرش زیر پای ترا بافتند

زنانم

در كلبه‌های كوچك

پیراهن‌های ابریشمین جشن‌های رسمی

ترا دوختند

مردانم

برای بی‌عدالتی‌های تو

طاق نصرت بستند

و دخترانم

چكمه‌های خون‌آلودت را

در زلال چشمه‌ها

شستند.

در برابرت نایستادم

در ازدحام جمعیت گم شدم

كه مرا نبینی

تو گشتی

گشتی

گشتی

و پیدایم كردی

و بر گونه‌هایم سیلی زدی

تاول‌های كف پایم

مهر تازیانه‌های تو بود

از بیم دسیسه هایت

شعرهایم را

از عشق

و عدالت

و آزادی

تهی كردم.

خوابیده بودم

خوابیده بودم

كه با بمب و

برنج

و باروت

خوابم را آشفتی

تو مرا به میدان فرا خواندی

حرف من نبود جنگ

نه جنگ

و نه ارتش

تو سرب داغ در دهانم ریختی

و مردمانم را

از شهرها

و روستاها

به بیابان‌های بی آب و علف

تاراندی.

من .....

من ترا از آن پنجره‌ی رو به جهان دیدم

كه می‌آمدی

و ویران می‌كردی

و مرا

فرزندانم را

و زمینم را

به نام صدا می‌زدی

خوابیده بودم من

ساكت بودم

تو بیدارم كردی

بی‌حوصله‌ام كردی

از فریاد لبریزم كردی

حالا

من

با حنجره‌ام حرف زدم

كه فریاد بزند

حالا

من

با دستهایم حرف زدم

كه مشت‌هایش را به بی‌شرمی تو بكوبد

حالا

من

با پاهایم حرف زدم

كه راهپیمایی كند

با چشم‌هایم حرف زدم

كه ببیند

با گوش‌هایم حرف زدم

كه بشنود

حالا

من

دوباره از تارها و جلبك‌های وحشت بیرون آمدم.

حالا

من

با پستان‌هایم حرف زدم